بهارنیلی

دست نوشته های یک کودک

یک..دو..سه..سگک کفشتو ببند *.
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ 

• با مسواک جدیدم رابطه ی دوستانه و خوبی برقرار کردم.گاهی وقتی از جلوی جعبه آینه ی دستشویی رد میشم.بهش نگاه میکنم.حتی بهش لبخند میزنم.البته هنوز اونقدر باهاش صمیمی نشدم که بخوام هر شب مسواک بزنم.نه.هنوز در اون حد باهاش صمیمی نشدم.
• تابستون گذشته، بچه ی همسایه جوجه ی یه روزه خرید.در طرفه العینی تبدیل شد به یه جوجه خروس فوق العاده بدصدا و بی محل. بدترین ساعتهای شبانه روز رو برای آواز خوندن انتخاب میکرد ودر همون اوقات منتخب خودش زیر گوش ما داد و فریاد راه مینداخت و خواب و آسایش من بکلی زایل شده بود.خیلی زود توی خونه بنای غرولند رو گذاشتم که دیگه خسته شدم .یا جای منه یا جای این خروس و ... .از اونجایی که موقع غر زدن بسیار اعصاب خردکن و غیر قابل تحمل میشم،خیلی زود مراتب نارضایتی ما به همسایه منتقل شد و بعد از چند روز خروس مزبور سر به نیست شد.حالا در مورد این مسئله شدیدآ عذاب وجدان گرفتم .اینو گفتم که بدونی برادر من. یه کم صبور باش و دندون رو جیگر بزار.تو کار بچه ی همسایه دخالت نکن و دماغتو از تو کفشش بکش بیرون.بزار با جوجه خروسش خوش باشه.اینجوری هر وقت پسرک رو تو محل ببینی به چشم دشمن خونیش به تو نگاه نمیکنه و تو هم پیش خودت فکر نمیکنی که ارث پدرشو خوردی و از این حرفا...
• کلاغ ها،شاید دزد باشن اما گدا صفت نیستن و من بابت این قضیه بهشون افتخار میکنم.
• گلو درد دارم.احتمالآ سرماخوردگی ویروسی باشه.کامپیوترم حالش خوب نیست.خیلی کند شده .احتمالآ ویروسی شده باشه.قراره چند تا سفیکسیم 400 بندازم تو جعبه ی کیس. یه ویروس کش هم رو خودم نصب کنم.
• از کلیه ی بچه سوسکهای عزیز و محترمی که ماه گذشته با حضور خودشون توی آشپزخونه ی ما باعث شدن که از فرق سر تا نوک پای آشپزخونه رو بشوریم و بسابیم و آب بکشیم ،تشکر و قدر دانی میکنم.مامانم دیشب اعلام کرد که آشپزخونه ،چون به تازگی شستشو شده از خونه تکونی عید معافه...

پا نوشت: چقدر حیف شد. سلینجر هم مُرد.


*.عنوان اولین فیلم اپیزودیکی که دیدم.یه فیلم انگلیسی خیلی خیلی قدیمی.از اونها که رو تصویرش مگس میپره.


کلمات کلیدی:
 
من یک احمق واقعی هستم و میتونم این رو با دلیل و مدرک بهتون ثابت کنم
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ 

من یک احمق واقعی هستم و میتونم این رو با دلیل و مدرک بهتون ثابت کنم(البته اگر نیازی به اثبات داشته باشه).
شاهد قضیه همین چند شب پیش که برای انجام کاری ضروری و فوری نیاز به تمرکز و مطالعه داشتم،اما طبق معمول اینجور مواقع که تنها کاری که نمیتونم بکنم همون تمرکز کذائیه،خیلی جدی نشسته بودم و کتاب رو جلوی روم باز گذاشته بودم و با چشمام همه جا رو می پاییدم تا اینکه نگاهم افتاد به گوشی موبایلم و وسوسه ی اینکه توی این گوشی بازی ای هست که من تابحال انجامش ندادم به جونم افتاد و دیگه حتی یک لحظه هم رهام نکرد.دقیقآ از ساعت 12 تا 30/2 دقیقه ی نیمه شب تمام 20 مرحله ی بازی مسخره ی جلف مزخرفی که فکر میکنم مال گروه سنی الف و بچه کودکستانی ها بود رو با جدیت هر چه تمام تر انجام دادم و در نهایت روی صفحه ی موبایل یه پیغام  Congratulation… ظاهر شد که ترجمه ی تحت اللفظی ش میشه این:"تبریک میگم.آفرین.این اتصالات خط لوله ای که شما توی این بازی ایجاد کردید،لوله های نفتی رو تا حدود 20 سال دیگه بطور کاملآ امن،بیمه میکنه و از این حرفا...".
حالا تصور کن قیافه ی منو که توقع داشتم وقتی بازی تموم میشه یه دستی از تو گوشی در بیاد و مدال افتخار رو به گردن من بندازه...  .تازه بعد از اون از ساعت دو و نیم شب  با چشمای ورقلمبیده و حال گرفته شروع کردم به تمرکز گرفتن و مطالعه...
در راستای به اثبات رسوندن این حماقت ذاتی چند هفته ای هست که جمعه شبها به تماشای سریال "در چشم باد" مینشینم.
حالا اینکه چطور شد که تصمیم به تماشای سریال گرفتم ،برای خودم دلایل نسبتآ قابل قبولی دارم اما اینکه چرا بعد از این همه مدت هنوز هم دارم این سریال رو دنبال میکنم ،نه تنها دلیل قابل قبولی ندارم بلکه فکر میکنم صرفآ دلیلش همون اثبات حماقتی هست که عرض کردم.
آیا شما فکر میکنید علت تصمیمم به تماشای سریال ، همانا اون هنر پیشه ی چشم آبی شبیه قورباغه،موسوم به "پارسا پیروزفر" هست؟...نه در اشتباهید.
آیا علتش دلبستگی و علاقه ی من به کل خانواده ی "جعفری جوزانی"هست که از ریز و درشت و از "مسعود" و "سحر" شون گرفته تا اکبر و اصغرشون در تهیه و تولید و تدوین و بازیگری و کارگردانی و ... این سریال کشکی نقش بسزایی داشتن؟...نه در اشتباهید.
دلیلش تنها و تنها مقطع زمانی و تاریخی هست که سریال روایتگر اون هست و دوره ای مربوط به جنگ جهانی اول و فراگیری کمونیسم و حضور بالشویک ها که من بعد از مطالعه ی چند کتاب در زمینه ی جنگ جهانی و همچنین کتاب زیبای "دن آرام" بهش علاقه مند شده بودم.
و البته تصور میکردم که این سریال یک سریال تاریخی هست اما باور کنید الآن چند هفته ی تمومه که کاملآ متوجه شدم که نه فقط تاریخی نیست بلکه کاملآ هم عشقی هست از اونها که لیلی و مجنون درش نقش و حضور پر رنگی دارن..
من در همینجا  از حضورتون اجازه میگیرم و از همین تریبون اعلام میکنم که در زمینه ی سینما ،فیلم ،سریال و هر چیزی در این رابطه،کوچکترین تجربه و تخصصی ندارم و البته به همین دلیل حق اظهار نظر کردن هم ندارم .اما در حد بضاعت اندکم میتونم بگم که یکی از حداقل فاکتورهای تاثیرگذار فیلم و سریالهای عشقی،قیافه ی بازیگرهاست.حالا شما حساب کن،لیلی این سریال الحمدلله ،خوشگل که نیست(ما نمیگیم جنیفر لوپز و جسیکا آلبا و آنجلینا جولی رو بیارن واسه بازی حتی نمیگیم هدیه تهرانی و نیکی کریمی.والا ما دیگه حالا به همون عاطفه نوری هم راضی شدیم.ولی دیگه نمیدونم این دختره رو از کجا پیدا کردن).حالا خوشگلی به جهنم.صدای جیغ جیغی دخترک وقتی با اون لهجه ی مزخرفش توی سریال همراه میشه(ببخشید که باز مجبورم پرانتز باز کنم اما باور کنین خود شیطان رجیم هم نمیتونه بگه این لهجه ترکیب چه لهجه هایی میتونه باشه. افغانی؟ترکمنی؟مازنی؟قزاقی؟آخه چه کوفتی؟تازه جالبتر اینکه لهجه ی دخترکی که نقش کودکی همین خانوم رو بازی میکنه تهرونی اصل هست) اعصابت رو سوهان مفصلی میکشه.
از ریتم کشدار سریال هم اصلا بهتره هیچی نگم.
به هر حال دوست عزیز، من و تویی که "جومونگ"  و" یوسف پیامبر " رو با صبر و متانت از سر گذروندیم،تحمل از این بدترهاش رو هم لابد میتونیم داشته باشیم.
درسته که من یه احمقم اما ببینید کی بود بهتون گفتم.لعنت به من اگه یه بار دیگه پای این سریال های آبگوشتی بی ارزش بشینم حالا به هر بهانه ای...

بعدا نوشت:این پست موسیو رو از دست ندید


کلمات کلیدی:
 
پته ای روی آب
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩ 

از طرف دوست خوبم ،مینا، صاحب دفترچه ای که دیگه ممنوع نیست به یه بازی دعوت شدم.البته از اصل موضوع بازی دقیقآ بی اطلاعم چون معتقدم بازی های وبلاگی به سرعت دست به دست میشن و از نیت اصلی مبدع و بانی اولیه شون خیلی زود فاصله میگیرن.
به هر حال موضوع بازی اونطور که من فهمیدم یه جور اعتراف گیری محترمانه س با این عنوان:"5 مورد از زوایای پنهان شخصیتی تون که دیگران ازش بی اطلاعن رو بنویسید"
1. عرضم به حضورتون که آدم تنبلی هستم.البته غیر از بستگان درجه ی یکم کسی از این موضوع با خبر نیست.گاهی چنان زوایای اتاقم درگیر تار عنکبوت و گرد و خاک میشن که قلب خودم هم از بابتش فشرده میشه اما به محض اینکه قرار باشه دوست یا آشنایی به دیدنم بیاد سریعآ اقدام میکنم و تمام آثار جرم رو با دستمال نم دار وجاروی سقفی و جارو برقی و ... از بین میبرم.برادرم که خدا حفظش کنه تا زمانی که ازدواج نکرده بود و از پیش ما نرفته بود در امر خطیر جمع و جور کردن اتاق کمک حالم بود به این ترتیب که وقتی خوب اتاق رو گند میگرفت و راه رفتن توی اون بدون اینکه پات به چیزی گیر بکنه و کله پا بشی تقریبآ غیر ممکن بود،تمام وسایلم رو جمع میکرد و به کارها سر و سامون میداد و بعد برای اینکه قضیه رو روی دل خودش هموار بکنه با لحن تهدید کننده و آمرانه ای میگفت:"مینا...خیلی شلخته ای..."
2.  در صورتی که امکان داشته باشه از اینکه پوزه ی آدمای مغرور و پرافاده رو به خاک بمالم به شدت لذت میبرم و معمولآ هم امکانش هست و این کار رو با تمام توان انجام میدم و البته این به اون معنا نیست که خودم آدم خودخواه و مغرور و گنده دماغی نیستم بلکه دقیقآ برعکس اما تا بحال تصمیمی مبنی بر آزار خودم نداشتم...
3. آدم به شدت حساس و دل نازکی هستم و جزء اون دسته از افرادی که اشک شون دم مشک شونه اما به شدت این ویژگی رو از دیگران پنهون میکنم و حتی نزدیکانم هم کمتر پیش اومده که گریه ی منو ببینن.فقط بهنوش(همسر برادرم) 3 سال پیش موقع عزاداری در سوگ فقدان نابهنگام قناری کچل و چلاقم، مچم رو گرفت و تابحال از این بابت سخت متاسفم.
4. شکمو هستم و به خصوص  با دیدن شکلات تمام قول و قرار ها رو فراموش میکنم و عنان اختیار از کف مینهم وکاملآ واضح و مبرهن است که با وجود همچین ویژگی بعید هم نیست که آدم چاقی باشم.البته به همه میگم که خیلی پر خور نیستم و در واقع استعداد چاقی دارم اما این یک دروغ محض میباشد و همین الآن اعتراف میکنم که نه تنها استعداد چاقی ندارم بلکه تا حدود زیادی استعداد لاغری هم دارم و الا با اینهمه پرخوری باید میترکیدم که خوشبختانه طبق آمار دکتر رژیم مامانم تنها 4 کیلو اضافه وزن دارم که البته جای خوشوقتی ست.
5. اعتراف میکنم که در مرحله ای از زندگیم دچار کمبود کتاب شده بودم و به ناچار سری به کتابخونه های اعضای فامیل میزدم و در کتاب خونه ی زن دایی عزیزم با کتابهای "م.مؤدب پور" آشنا شدم و نه تنها یک جلد بلکه تقریبآ تمام کتابهای این نویسنده ی عزیز رو که در کتابخونه موجود بود قرض نموده و مطالعه کردم که تا همین امروز این قضیه رو به کسی نگفته بودم و حالا هم اگر قضیه ی اعتراف به گناهان مطرح نشده بود این راز رو با خودم به گور میبردم اما به واقع عرض میکنم خدمتتون که از اینکه همچین گناهی مرتکب شدم سخت پشیمانم و این امر مربوط به دوران نوجوانی من بوده و من در اون موقع از عقل سلیم برخوردار نبودم و حالا هم پیامم به همه ی هم سن و سالام اینه که اونها اشتباه منو تکرار نکنن و ...
پا نوشت 1:از تمام دوستان عزیزی که این وبلاگ رو مطالعه میکنن دعوت میکنم که در این بازی شرکت بکنن اما به طور خاص دوستان خوبم : نقش و نگار، هستی ، بانو ، پژمان، ممد حسین و مدیر مرکز به این بازی دعوت هستن.مرجان و هدی هم که قبلآ توسط یه مینای دیگه دعوت شدن.
پا نوشت 2:یک عدد هستی، نویسنده ی "زندگی من" مدتیست که از وبلاگستان خارج شده و تا کنون مراجعت ننموده است.از دوستان عزیزی که از نامبرده اطلاعی دارند تقاضا میشود با من تماس بگیرند و خانواده ی نگرانی را از چشم به راهی نجات دهند.


کلمات کلیدی:
 
آرامش...آرامش...آرامش
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱ 

یه قوری چینی گل قرمز خوشگل بردار.
اندازه ی یه کف دست سر خالی گل گاوزبون توش بریز،چند پر هم سنبل طیب بهش اضافه کن.
آب سماور که حتمآ داره میجوشه؟
اگر نه... فتیله رو بکش بالا.بذار جوش بیاد آبش.
حالا آب جوش رو بریز تو قوری،روی گل گاوزبون و سنبل طیب ها ،بعد بذار دم بکشه.
یه فنجون ترجیحآ بلوری بردار .یه تیکه نبات قد یه بند انگشت بنداز توش.
حالا دم کرده ی داغ رو بریز تو فنجون.
صدای "تریک...تریک" نبات رو شنفتی...؟  لذت بردی...؟
حالا با یه قاشق چایخوری دسته برنجی کوچولو(که احتمالآ مال جهاز مادربزرگ مامانت بوده و حالا به تو ارث رسیده) همش بزن.نباته تو فنجون حل میشه و لعاب میده.
آخ... داشت اصل کاری رو یادم میرفت.چن تا قطره آبلیمو بهش اضافه کن.رنگ قهوه ای گل گاو زبون میشه رنگ یاقوت.
حالا یه آهنگ خاطره انگیز بذار.بدیع زاده...فروغی...بنان یا هر خواننده ی دیگه ای که صداش تو رو از این حال و هوای امروزی دور میکنه...
خوب.همه چی مرتبه.حالا برو یه جایی که راحتی بشین.فنجون رو بگیر تو دستات.اول بو بکش محتویاتش رو تا عطر لیمو دلت رو حال بیاره.بعدش دیگه وقت خوردنه.
بنوش ...به سلامتی آرامش...خوشبختی...رهایی ... و رویاهای قشنگ زندگی...


کلمات کلیدی:
 
آخرین خوانده های من...
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩ 

ریشه های آسمان،نوشته ی رومن گاری ، ترجمه ی دکتر منوچهر عدنانی.نشر ثالث .(برنده ی جایزه ی گنکور).قهرمان داستان شخصی به نام مورل بود که در جنگ دوم جهانی به اسارت گرفته شده بود و در دوران اسارت،باتفاق سایر هم سلولی هاش تصمیم گرفته بودن که به هر نحو ممکن امید رو در دل خودشون زنده نگه دارن و این کار رو با اندیشیدن و تجسم قدرت و آزادی فیلهای آفریقا به عنوان نمادی پر قدرت و خلل ناپذیر به انجام رسونده بودن.تجسم توانایی و رهایی فیلهای پرقدرت،روح امید رو به کالبد رنجور این اسرا دمیده بود ...بنابراین مورل پس از آزادی تصمیم گرفته بود برای حفظ آزادی،حق حیات و سلامت فیلها -که به اعتقاد او،امید رو در دل افراد زیادی زنده نگه داشته بودن- تمام تلاشش رو بکنه...
زمانی که خوندن این کتاب رو شروع کردم،چون روی جلدش نوشته بود"برنده ی جایزه ی گنکور" پیش خودم گفتم اگه با کتاب مشکلی داشته باشی تقصیر از خودته و الا هیآت داوران که پسرخاله ی نویسنده نیستن که همینجور الابختکی بهش جایزه بدن!
انصافآ هم کتاب خوبی بود اما برای بار دوم.یعنی میخوام بگم ،بار اول که کتاب رو خوندم ،تقریبآ تو دو سوم اول یعنی چیزی حدود 400 صفحه از رمان رفته هنوز بطور دقیق معلوم نبود قهرمان داستان کیه و باید حواسم رو روی چه کسی یا چه بخشی از داستان متمرکز کنم اما بالاخره تو یک سوم آخر کتاب،تکلیف مشخص شد و بعد از مشخص شدن قهرمان و موضوع اصلی داستان تازه بهش علاقه مند شدم و در مجموع به این نتیجه رسیدم که هیآت داوران پسرخاله ی نویسنده نیستن که همینجور الابختکی بهش جایزه بدن!
زندگی واقعی آلخاندرو مایتا. نوشته ی ماریو بارگاس یوسا. ترجمه ی حسن مرتضوی .نشر دیگر. داستان زندگی یک انقلابی پرویی به نام مایتا که بعد از مدتها تلاش و فعالیت های بالقوه ی انقلابی و عضویت در حذب و گروههای مختلف و تهیه ی نشریات انقلابی و جلسه ها و دوره ها و ... بالاخره تصمیم میگیره که در مرحله ای انقلاب رو از حرف به عمل تبدیل بکنه اما در نهایت به دلایل مختلف این حرکت شکست میخوره و مایتا به زندان میافته...
نویسنده رمان رو به شکل مصاحبه ای با دوستان و آشنایان و اعضای خانواده ی مایتا و در نهایت خود مایتا بعنوان دوست دوران مدرسه ی او به رشته ی تحریر درآورده و چقدر هم هنرمندانه این کار رو انجام داده ،طوری که وقتی در آخر رمان شما کاملآ مجاب شدید که نویسنده واقعآ با مایتا دوست و همکلاسی بوده  و تمام رمان عین واقعیته،ناگهان نویسنده در حالیکه لبخند پیروزمندانه ای گوشه ی لبش نقش بسته، با زبون بی زبونی بهت میفهمونه که این نوشته زاییده ی تخیل یک فکر خلاقه و البته برای اینکه خیلی هم احساس شکست نکنی یه جورایی بهت میگه که همه ی ماجرا هم دروغ نبوده و مایتایی هم در واقعیت وجود داشته ، حالا گیرم که نه اونطوری که اینجا خوندی .
جذابیت نوشته های یوسا در نوع بیان مطالبشه که در زمان مرتبآ جا به جا میشه و از حال به گذشته و از گذشته به آینده میره که توی مقدمه ی کتاب اسمش رو گذاشته بود "شیوه ی تلسکوپی".
دن آرام.اثر میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف.مترجم: احمد شاملو.انتشارات مازیار. شامل دو دفتر: دفتر اول(کتاب اول تا پنجم) و دفتر دوم(کتاب ششم تا هشتم).برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات در سال 1965. اگر چه این کتاب هیچ نیازی به معرفی من نداره اما میگم که لال از دنیا نرم.
کتاب تصویری همه جانبه از زندگی قزاقهای ناحیه ی دُن(اطراف رودخانه ی دن) در زمان صلح و سپس جنگ جهانی اول، انقلاب روسیه و در نهایت جنگی داخلی ست. اگر چه از اثر اینطور برداشت میشه که "گریگوری مه له خوف" قهرمان رمان ماست ولی از نظر من هر یک از کاراکترهای خوب شخصیت پردازی شده ی رمان شولوخوف ، خودشون یک قهرمان اصلی داستان هستند.رمانی با صدها قهرمان.
نویسنده در هر جای داستان که شروع به شخصیت پردازی کرده ،در واقع خواننده رو ناخواسته به سرنوشت اون شخصیت علاقه مند کرده. موضوع داستان رو لو نمیدم چون مزه ش میپره.اما خیلی زیباست.بهتره که خودتون بخونیدش و اما نکته ی بسیار مهمی که باید یادآور بشم اینه که : بعد از مطالعه ی این اثر گرانبها ، دایره ی لغات من از لحاظ "فحش و ناسزا" بسیار بسیار گسترده شد. انواع و اقسام فحش های آب کشیده و آب نکشیده ی چارواداری و چاله میدونی و رکیک و غیر رکیک و ... در جای جای کتاب به چشم میخورد که البته دقیقآ نمیدونم این مهم رو مرهون زحمات میخائیل شولوخوف هستم یا تلاشهای بی شائبه ی استاد شاملو و تجربیات کتاب کوچه و ...  به هر حال کل کتاب چیزی حدود 2000 صفحه بود که توی هر صفحه ش به پای هم میشه گفت چیزی حدود چهار- پنج تا دشنام تمام عیار به هم میرسید.خودتون برید حساب کنید که چقدر میشه اما تا یه مدتی توی خونه باید حسابی جلوی خودم رو میگرفتم که این کلمات گل و بلبل رو چاشنی صحبت هام نکنم.(میدونید که به هر حال کتاب روی آدم تاثیر میگذاره)
جشن بز نر.نوشته ی ماریو بارگاس یوسا.ترجمه ی جاهد جهانشاهی.نشر قطره. داستان سرگذشت "رافائل لئونیداس تروخیللو مولینا" دیکتاتوری جدی،خودخواه،مستبد و مقرراتی معروف به " بز نر" که زمانی بر جمهوری دومنیکن حکومت میکرده و به دست عده ای از مخالفان و کارگزاران  سابقش ترور میشه.اما از طرف دیگه داستان حول محور زندگی اورانیا کابرال ، تنها دختر سناتور آگوستین کابرال -که از نزدیکان تروخیللو بود و بعدها مورد خشم او قرار گرفت- هم روایت میشه.
فصل آخر کتاب که بالاخره گره اصلی داستان زندگی اورانیتا رو باز میکنه یکی از تکان دهنده ترین فصلهای کتابه.
نکته ای که باید در مورد نوشته های یوسا بهش اشاره بکنم اینه که : به دلیل شیوه ی بیان مطلب،( که قبلا گفتم بهش میگن "شیوه ی تلسکوپی") موضوع و درونمایه ی داستان برای مخاطب لو رفته ست.یعنی وقتی کتاب رو شروع میکنیم،کمابیش مطلع میشیم که آخر داستان چطور میشه اما هنر یوسا هم در همین نهفته که با وجود اینکه موضوع برای خواننده روشنه اما به نوعی مطلب رو شرح میده که واقعآ جذاب ،جالب و حتی غافلگیر کننده و تکان دهنده ست.( سوای مساله ی اسامی طولانی کتاب که وامدار زبان اسپانیایی بود و احتمالآ توی ذهن آدمهای کم حواس خوب جا نمیمونه، کتاب فوق العاده ای بود.حتمآ بخونیدش).
سرهنگ شابر.نوشته ی اونوره دوبالزاک.ترجمه ی عبدالله توکل.نشر قطره. کتابی شامل چند داستان کوتاه از بالزاک. داستانهای" فاچینوکانه"،"شاهکار گمنام" و" سرهنگ شابر" از نظر من داستانهایی عمیق و قابل تامل و بهترین داستانهای کتاب بودن و البته داستان فوق العاده ی "مهمانسرای سرخ" رو هم به هیچ عنوان از دست ندید, داستانی بود پر از احساسهای متضاد...

 


کلمات کلیدی:
 
این یک پست نیست......این یک اعلامیه است
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥ 


اول از همه بگم که دلم واسه همه تون خیلی تنگ شده.دوم اینکه این مدت سفر بودم ، به اینترنت دسترسی نداشتم.(نه اینکه رفته باشم دوقوزآباد سفلی که اینترنت نداشته باشه ها ....نه.
الحمدلله به برکت انقلاب اسلامی دیگه حالا همه جای ایران(که سرای من است) به فیبرهای نوری و اینترنت پرسرعت!!! مجهز شده.) اما خانواده قدغن کرده بودن که این چن روز رو بالاغیرتآ دست از سر این کامپیوتر لعنتی!!! بردارم و مثل بچه ی آدم استراحت کنم.
حالا که برگشتم میبینم عجب غلطی کردم که رفتم سفر.اینقدر کارای عقب مونده رو هم روهم دارم که فرصت نمیکنم حتی به اون وبلاگهایی که بهشون معتاد بودم یه سر بزنم.
امشب از سر خماری اومدم کامنتدونی که دیدم کلی کامنت تهدید آمیز خصوصی و حتی بعضآ عمومی دارم که بهم اولتیماتوم دادن که بیام و با زبون خوش خبر بدم که هنوز زنده ام و از این حرفا....
منم که خودتون میدونین دیگه ... ترسووووووووووو (موندم که با وجود همچین رئیس جمهوری که دلش عین دل شیر میمونه ،من به کی بردم که اینقد ترسو شدم).
گفتم بیام یه اطلاعیه به دیوار اینجا بچسبونم که همه بدونن هنوز زنده م.ایشالا سر فرصت محبت دوستای خوبم رو جبران میکنم.
پا نوشت:مرجان،مینا،هستی،هدی،بانو، نقش و نگار و ... دلم واسه تون شده قد دل یه گنجیشک...


کلمات کلیدی:
 
تله پاتی من و خیام
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۱ 

دیروز هوس کردم یه سری به "خیام" بزنم. ولی از شما چه پنهون بعد از خوندن سه-چهار تا شعر،اون کتاب مزخرفش رو پرت کردم یه ور.آخه دلم درد گرفت.
یه کتاب بزرگ با ورقه های گلاسه که تو هر صفحه ش فقط یه رباعی از خیام و باقی ش هم از اون مینیاتورهای  تجویدی که حوری های بهشتی رو با جزئیات میکشه و گل و بلبل و ...
یه کتاب با جلد سنگین زرکوب و جاکتابی و کلی متعلقات...
یه کتاب با قیمت پشت جلد آنچنانی...
یه کتاب بدون تصحیح و بازنگری مزخرف * که همون اول بسم ا... ، بازش که کردم و دیدم شعر فوق العاده زیبا و روان "برخیز بتا بیار بهر دل ما....حل کن به جمال خویشتن مشکل ما..." رو با بی سلیقگی تمام اینطور چاپ کرده"برخیز و بتا بیا برای دل ما ...." تا ته قضیه رو خوندم که این کتاب فقط قراره منو حرص بده.نخونمش بهتره.**
حالا چرا دلم درد گرفت؟
چون من عادت دارم واسه ی کتاب خوندن به پشت رو زمین دراز میکشم.بعد پاهامو ستون میکنم.کتاب رو میذارم رو شکمم و به پاهام تکیه ش میدم.(اینطوری به کتاب مسلط ترم).
خوب کتابه سنگین بود.خیلی سنگین.واسه همین هم وقتی گذاشتمش رو شیکمم، درد گرفت دیگه.
ولی کوتاه نیومدم .واسه تلافی هم که شده رفتم از لای خرت و پرت هام اون کتاب جیبی رباعیات خیامم ،که تصحیح محمد علی فروغی و من خیلی دوستش دارم رو کشیدم بیرون و اون هم انصافآ نامردی نکرد.همین که بازش کردم همون شعری رو آورد که عاشقشم و همون لحظه هم تو فکرش بودم :

گاوی ست در آسمان و نامش پروین                    یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خِرَدَت ،  باز کن از روی یقین                     زیر و زبر دو گاو مشتی خَر بین

* : مزخرف به معنای زراندود و آراسته شده میباشد.لطفآ برداشت بد نفرمائید.
** : این کتاب منو یاد آدمای خوشگل احمق انداخت.

پانوشت: منظور از گاو در مصرع اول شعر،صورت فلکی به نام خوشه ی پروین است که آنرا از برجهای دوازده گانه میدانند و به صورت گاوی تخیل کرده اند،و بدین جهت به عربی،ثور میگویند.یک گاو دگر، که در مصرع دوم به آن اشاره شده ، گاویست که در افسانه های قدیم میگفتند کره ی زمین روی شاخ آن قرار گرفته...

 


کلمات کلیدی:
 
یادواره ای برای دل خودم
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳ 

ظهر خیلی کلافه رو زمین چمپاتمه زده بودم و داشتم نقشه های کارجدیدم رو ،وارسی میکردم تا برای پیاده سازی آماده شون کنم.شکم گرسنه هم که امون آدم رو میبره.مرتب زیر لب غر میزدم و گاهی هم چند تا فحش دل خنک کن ،همینطوری الکی به مقصد نا معلومی پرتاب میکردم که زنگ تلفن بلند شد...
بله؟...سلام...توئی ورپریده... چطوری ؟،میدونی چن وخته(حالت خودمونی کلمه ی "وقته") ازت بی خبرم؟...چی ؟ نه ...کی فرستاده...نه بابا...زنگ sms من همیشه قطعه(عمدآ خفه ش میکنم)... کِی؟امشب؟...باشه ...با ناهید هماهنگ کنم،خبرشو بهت میدم...‌‌‍ [و یکسری حرفای خودمونی و خصوصی دیگه ...]
خبر شدم که سمپاد(سازمان محل تحصیل من در زمان دبیرستان )تصمیم گرفته همه ی فارغ التحصیل هاش رو از نمیدونم سال هزار و سیصد و هفتاد و چند به بعد به افطاری دعوت کنه.زمان و محل مراسم رو توی اس ام اس واسم فرستاده بودن...
الآن که حوالی نیمه شبه،با یه انرژی فوق العاده مثبت پای کامپیوتر نشستم و با یه لبخند کجکی گوشه ی لبم(که از مرور خاطرات امروز عصر نشآت میگیره) دارم این اراجیف رو اینجا تایپ میکنم.اینقدر فریاد زدم صدام کیپ گرفته.آخه نمیدونین چه ولوله ای بود...صدا به صدا نمیرسید. فکرشو بکنین بعضی ها بعد از مثلآ 15 سال یا بیشتر همکلاسی های دبیرستان شون رو میدیدن.اولش که همش ماچ و بوسه بود و سراغ گرفتن از این و اون ...بعضی ها با همسرانشون(که اونها هم فارغ التحصیل سمپاد بودن) اومده بودن.حتی بعضی ها بچه شون رو هم آورده بودن.تقریبآ همه ی همکلاسی هام بودن.تک و توکی ازدواج کرده بودن.بعضی ها سرکار میرفتن و بعضی ها درسشون رو ادامه میدادن . مهدیه و هانیه و الهام و سمیرا و چند نفر دیگه فوق قبول شده بودن.مریم دکترای متالورژی قبول شده بود .برادرش رو دیدم اما خودش نیومده بود.شبنم مثل همیشه تر و تازه و شوخ و شنگول بود. میگفت که از رشته ی تحصیلی ش کوچکترین استفاده ای نمیکنه،عکس موش خونگی ش رو نشونم داد.گفت که اسمش تاج الملوکه...معلم های دبیرستانم هم بودن.اون آقای سیبیلو یی که معلم جغرافی م بود درست روبروم نشسته بود.بهاره از شهر ما کوچ کرده بود.دختر خاله ش رو که زبان خونده بود با شوهرش دیدم. طاهره رفته بود هند(درست نفهمیدم واسه ی تحصیل یا چی؟).لیلا بعد از ازدواج به خاطر شغل شوهرش رفته بود آبادان و ...
تقریبآ همه مشغول بودیم.کسی درست نفهمید که افطاری چی خورده...(فکر میکنم اگه سنگ هم توی بشقاب هامون میگذاشتن میخوردیم و متوجه نمیشدیم).اینقدر دیدن دوستای قدیمی با سرنوشتهای تازه سورپرایزمون کرده بود که به چیز دیگه ای توجه نداشتیم. آخر کار هم رد و بدل کردن شماره تلفن های جدید و گرفتن عکسای یادگاری و ...
فکر نمیکردم که دیدن دوستای قدیمی،کسانی که زمانی فقط از سر اجبار باهاشون همکلاسی شده بودم و با بعضی هاشون حتی وجوه اشتراک ناچیزی داشتم تا این حد بهم انرژی بده.فکر نمیکردم که مرور خاطرات حتی بعضآ تلخ اینقدر برام شیرین باشه.فکر نمیکردم که یه زمانی از دیدن معلم جغرافی سیبیلو م تا این اندازه خوشحال بشم.فکر نمیکردم که لقمه ی نون و پنیر و رقص و آوازهای زنگ تفریح،سرودهای دسته جمعی همکلاسی ها و ورزش های  زورکی سر صف و صبحگاه مدرسه تا این اندازه برام دست نیافتنی بشه.
فکر نمیکردم که یه روز آرزو کنم که دوباره سر کلاس جبر و مثلثات اون معلم خپل لج درآرم بشینم. فکر نمیکردم که یه روزدلم واسه ی میز و نیمکتهای درب و داغون مدرسه اینطوری قنج بره...
همشون حالا جزئی از خاطره های من هستن.خاطره هایی از دوران شیرین نوجوانی که مثل نسیم از زندگی من گذشت...


کلمات کلیدی: