بهارنیلی

دست نوشته های یک کودک

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید...
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠ 

بانوی مرداد 48 لطف کرد و من را به بازی دعوت کرد که موضوعش دلخواهم بود و برایم دوست داشتنی.
"5کتاب را که خوانده ایم و دوستشان داشته ایم را نام ببریم."
خدا میداند که چقدر دست و دلم به نوشتن نمیرفت.حتی یادداشت های دوستان عزیزی که به خواندنشان معتادم را بدون کامنت میخواندم.شاید در این بازی و این دعوت،حکمتی بوده برایم...به هر حال...
کلاس پرنده( نوشته اریش کستنر) : اولین بار که این کتاب را خواندم 8 ساله بودم.کتابی کاملآ اتفاقی بود با عکس روی جلد نچسب و بی روح.یکی از رفقای پدرم که "عمو" صدایش میزدیم کتاب را برای علیرضا هدیه آورده بود و در صفحه ی اولش هم چیزهایی به یادگار نوشته بود.خواندنش برای من همانقدر اتفاقی بود که دیدار من و شما در خیابان.اما هجدهمین بار که این کتاب را خواندم 25 ساله بودم .خواندنش دیگر اتفاقی نبود.
یک عشق بود و یک ادای دین به کتابی که مرا برای اولین بار با لذت خواندن آشنا کرد .
تمام هجده بار با قهرمانان داستان که پسرهای یک مدرسه شبانه روزی بودند،خندیدم،گریه کردم،ذوق زده شدم،از پرخوری های "ماتیاس زلبمن" تعجب کردم ،از روشن شدن هویت آقای "بی دود"  و رسیدن" مارتین" در شب عید کریسمس به خانه اش و از پیدا شدن دفترچه های دیکته و ... به وجد آمدم....
ابلوموف(نوشته ی ایوان گنچاروف) : داستان ارباب زاده ای روس که با وجود صفای باطنی دچار رخوت و تن آسایی غیر قابل جبران است."شْتُلتس" رفیق آلمانی" ابلوموف" در این کتاب نماد تحرک و پویایی و سختکوشی یک اروپایی در برابر لمیدگی و تنبلی یک آسیایی ست. در مقدمه یا شاید مؤخره کتاب عنوان شده بود"کتاب روایت جان زندگی روسی ست" اما من همیشه معتقد بوده ام که کتاب،روایت جان زندگی آسیایی ست و همیشه حسرت خورده ام که چرا گنچاروفی ایرانی پیدا نمی شود که جان زندگی ایرانی ما را با صداقت و سختگیری بی امان تصویر کند؟
زنگ تفریح نیکولا کوچولو(نوشته ی رنه گوسینی) : زمانی که این کتاب را از پسرخاله ی 10 ساله ام کش رفتم، همه گمان میکردند که کتاب را از او قرض گرفته ام .الآن پسر خاله ام 15 ساله شده و اگر کسی این واقعه را به خاطر بیاورد بالاخره متوجه خواهد شد که من محترمانه و مؤدبانه کتاب طفلک معصوم را در نهایت بی شرمی، کش رفته ام.
داستانکهای کتاب اگر چه به تنهایی خالی از لطف نیست اما کشش اصلی مربوط به تصاویرساده و  آرام و شیرینِ "ژان ژاک سامپه" ست .نقاشی های کتاب به شکلی دوست داشتنی روان و گویاست...
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور:پیشگفتار (نوشته ی جروم دیوید سالینجر) : خواندن این کتاب مهم ترین دلیل دریغ و افسوس من بعد از شنیدن خبر مرگ سالینجر در زمستان گذشته بود. اگر چه خوانندگان حرفه ای و منتقدان و همه چیزدانان آثار ادبی ،"ناتور دشت" را یکی از برگزیده ترین آثار سالینجر میدانند.اما من به عنوان یک خواننده ی غیر حرفه ای همیشه "تیرهای سقف..." را بیشتر از همه ی آثارش دوست داشتم. خانواده ی موهومِ  "گلس" طوری در این کتاب توصیف شده بود که من در پایان داستان اعضای این خانواده را لمس میکردم.شرح و روایت بادی گلس از میهمانان حاضر در مراسم عروسی برادرش سیمور، شیوه ی جدیدی از نگاه کردن به اطراف و اطرافیان را به من یاد داد...
شنل(نوشته ی نیکلای گوگول) : مجموعه ی داستانی از نویسنده ی خلاق روس. این مجموعه ی داستان را سالها پیش خواندم و هرگز هم موفق به بازخوانی کتاب نشدم.اما همین که نام کتاب و نویسنده و حتی نام مترجم(مهین دانشور) آنرا به خاطر دارم شاهدی بر به یادماندنی بودن کتاب است.داستانک "دماغ" را از این مجموعه دوست داشتم.
پانوشت1: مدتی ست که دلم برای یک شاخه ی بیدمشک لک زده.یک شاخه ی نورس و لطیف .از آنها که توی باغ پدربزرگم بود و فقط خودم از یک فرسخ آن ور تر بویش را حس میکردم.درست مثل عطر لاله عباسی های دورنگ .
پانوشت2: آیا لازم هست که بگویم ،همه ی خوانندگان به این بازی دعوتند؟


کلمات کلیدی:
 
هفته نگاری های درهم و برهم یک کودک
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱ 

اینکه شب همزمان با مرغها بخوابم و صبح همراه با خروس ها بیدار بشوم اگر چه توی دوران بطالت زندگی من یک ریتم تازه هست اما شده قصه ی تکراری این روزهایم.اما اینکه توی سر و صدا و شلوغ پلوغی ها نمیتوانم تمرکز کنم و کار مفیدی انجام بدهم اگر چه قصه ی تکراری همیشه ام بوده حس میکنم یک ریتم جدید توی زندگیم شده.
مشکل ،قبلآ به اینصورت حل شده بود که: شب تا صبح ،...کار. صبح تا لنگ ظهر ،...خواب. بقیه ش هم زندگی تقریبآ مفید.
حالا گویا مشکل قابل حل نیست.صبح تا عصر، ...کار غیر مفید. عصر تا شب، ...زندگی نه چندان مفید.شب ، ...خواب.
این هفته بالاخره جلد دوم "ظهور و سقوط رایش سوم" تمام شد.بابت اینکه این هفته هم بتوانم کتاب را پیش خودم نگه دارم به صاحبش مجبور شدم دروغ مسخره ای بگویم.واقعآ که شرم آور می باشد.تازه جلد سومش را هم هنوز نتوانستم گیر بیاورم.واقعآ برای خودم متاسفم.
تنها برنامه ی تلوزیونی که این هفته و هفته های پیش تماشا کردم ،تله تآتر"عیش و نیستی"(چهارشنبه شبها،شبکه ی چهار) بود نوشته ی "تیری مونته" که البته از دیدنش پشیمان نیستم.فقط دوست داشتم "ویولت" دم دستم میبود تا ازش بپرسم که این"رضا یزدانی" که توی این تآتر بازی میکرد همان "رضا یزدانی" هست که "موسیو گلابی" توی کنسرتش توانسته بود بخوابد؟
بهترین اتفاق وبلاگی این هفته برای من بازگشت نامنتظر اوالونای قرضی" ایزابل آلنده" بود که گویا بعد از پس دادن دفترچه ی "آلبا دسس پدس" ایندفعه فراک مشکی براق "جیرجیرک میرزا" را قرض گرفته تا موقع خواندن آواز گیر نیافتد و تازه آوازهایش مجوز پخش هم بتواند بگیرد...
روزهای پایانی این هفته من دختر مفیدی بودم.دو بار آشپزی کردم .آشپزی بدون موسیقی به نظر من کار مزخرفی ست .به خصوص معتقدم وقتی که آشپز موقع پخت غذا موسیقی گوش بدهد، غذاش خوشمزه تر میشود. 
سرخ کردن "پیاز" برای خوراک مرغ امروز ظهر،علاوه بر گوش کردن موسیقی ،همراه بود با میزان مبسوطی قر و قمبیل و بشکن اضافه.به نظرم خوراک معرکه ای بشود...
این هفته بنا به تذکرات اکید اعضای محترم خانواده من در حال ترکِ  "شکلات" هستم و احتمالآ برای هفته های آتی مجبور به گرفتن رژیم غذایی هم بشوم.
گرفتن رژیم لاغری از نظر من یکی از غم انگیزترین کارهایی هست که یک انسان در طول دوران حیاتش مجبور به انجام آن میشود...
پس به عنوان حسن ختام این پست دعا میکنیم(خداوندا آمین گوی بلند را لال نمیران...)
خداوندا کشور ما را از خطر سیل  و جنگ و قحطی مصون بدار...
خداوندا جوانهای ما را از خطر تهاجم فرهنگی و بالاخص "چاقی" مصون بدار...
خداوندا ما را کلآ مصون بدار...!


کلمات کلیدی:
 
اردی... بهشت
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠ 

وقتهایی توی زندگی هست که آدم از خودش دلسرد میشه.
جاهایی توی دنیا هست که آدم از بودن توش بیزار میشه.
لحظه هایی هست که آدم از تجربه کردنشون پشیمون میشه.
همیشه مسائل ناخوشایند و دوست نداشتنی برای آزار آدمها به وفور یافت میشه.
همیشه چیزهای کسالت بار و خسته کننده وجود دارن که آدمها رو افسرده کنن...
میدونی حُسن اردیبهشت چیه؟
اینکه اگه همه ی نا امیدی ها،همه ی دلسردی ها، همه ی بیزاری ها،همه ی پشیمونی ها، همه ی ناخوشایندها و دوست ناداشتنی های دنیا به دامنت چنگ بزنه، وقتی توی یه شب اردیبهشتی زیر یه درخت اقاقیا بایستی و تمام وجودت رو با عطر گلهای اقاقیا و هوای خنک و ملس و نمدار اردیبهشتی پر بکنی دچار فراموشی خوشایندی میشی که برای آرامش روحت یه نیاز مبرمه.
بهت پیشنهاد میکنم رفیق.برای شبهای اردیبهشتی ت از همین الآن به فکر یه درخت اقاقیا باش...


کلمات کلیدی:
 
آخرین خوانده هایم در سالی که میگذرد...
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ 

اوضاع خوندنی های این بارم کمی درهمه. دنبال کتاب  سه جلدی "ظهور و سقوط رایش سوم" نوشته ی ویلیام شایرر بودم که دست تقدیر کتاب "ظهور نازیسم و استیلای هیتلر" رو توی دامنم گذاشت.درست مثل یه بچه ی ناخواسته.دقت کردید بچه های ناخواسته بعدها عزیز میشن؟
ظهور نازیسم و استیلای هیتلر.نوشته ی مظفر مالک.(انتشاراتی رو فراموش کردم).فعلآ تا مدتی خوندن کتابهای نویسنده های ایرانی رو ترک کردم.درگیری فکری و روحی اون روزها هم مزید بر علت شده بود بنابراین کتاب رو تا مدتها ناخونده رها کرده بودم.کتاب توی اتاقم زیر دست و پا افتاده بود و گهگاهی لگد میخورد و هر بار که میدیدمش چند تا فحش آبدار نثار روح هیتلر و همه ی دیکتاتورهای زنده و مرده ی دنیا میکردم و بی تفاوت رد میشدم  تا اینکه بالاخره اوضاع کمی رو به راه شد و جذابیت موضوع هم بالاخره وادارم کرد تا کتاب رو دست بگیرم.سوای مشکلات نگارشی،غلطهای تایپی،تلفظهای اشتباه اسامی آلمانی و چند مورد کوچیک دیگه ،میتونم بگم کتاب خوبی بود.بخش اول کتاب ، بررسی علل وقوع جنگهای جهانی اول و دوم و معرفی کشورهای متخاصم حاضر در جنگ و چگونگی روی کار اومدن حزب ناسیونال سوسیالیم و کلآ آشنایی اجمالی با کلیه ی وقایع جنگهای جهانی اول و دوم بود و بخش دوم کتاب، شرح زندگی چند تن از آلمانی های از طبقات و اقشار مختلف بود که از جنگ متاثر شده بودند. نویسنده ، سفیر ایران در آلمان در زمان جنگ جهانی بود و بخش دوم کتاب هم تقریبآ حالت خاطره نویسی داشت.اگر میخواین بطور کلی با وقایع جنگ جهانی آشنا بشین و حوصله ی خوندن کتابهای طولانی (شما فرض کنین سه جلدی) رو ندارین ،این کتاب توصیه میشه.البته بالاخره جلد اول کتاب شایرر هم به دستم رسیده اما احتمالآ خوندنش موکول میشه به تعطیلات نوروزی.
دشمن عزیز،نوشته ی جین وبستر ،ترجمه ی مهرداد مهدویان،انتشارات قدیانی. کتاب بابا لنگ دراز رو که خوندین؟ اگه نخوندین لااقل کارتونش رو که دیدین.این کتاب تقریبآ میشه گفت که ادامه ی همون کتابه.منتها اون نامه های جودی بود ولی این نامه های سالی مک براید به برادرش ، نامزدش، جودی و دشمن عزیز.سالی حالا به پیشنهاد جودی مدیر نوانخانه ی جان گریر شده و با پزشک نوانخانه (همون دشمن عزیز) اصطکاکهایی داره که البته در آخر کتاب به خیر و خوشی همه ی مشکلات برطرف میشه.کتاب سرگرم کننده و دوست داشتنی ای بود.نقاشی هاش رو هم دوست داشتم.
خانه ی قانون زده (بلیک هاوس) .اثر چارلز دیکنز.ترجمه ی ابراهیم یونسی.انتشارات نگاه. محور اصلی داستان عدالتخانه ی شهر لندن و طرح دعوی هایی هست که هرگز در این عدالتخانه به سرانجام نمیرسه تا از این راه قضات، وکلا ، میرزا بنویس ها و ... به نان و نوایی که حقشان نیست برسند و طرفهای درگیر در پرونده هم به خاک سیاه بنشینند و یا پیر شوند یا دق مرگ ... در راس همه ی این پرونده ها پرونده ی "جارندیس & جارندیس" قرار داره که پس از سالها همچنان جریان داره و جان جارندیس پس از پدرها و پدربزرگهایش حالا طرف دعوی بودن در این پرونده را به ارث برده...
کتاب تصویر فوق العاده ای بود از نبوغ دیکنز.خلق کاراکترهایی که جای کار زیادی دارند و قدرت تصویر و خلاقه ی آدم را به شدت تحریک میکنند.از این جمله کاراکتر بابا اسمال وید.پیرمردی خسیس، طماع و ربا خوار که در حال حاضر پاش لب گوره و با هر بار حمله ای که به همسرش،ننه اسمال وید میکنه و شلیک نازبالشی به سمت اون ،تقریبآ توی صندلی خودش مچاله میشه و باید کسی شونه هاش رو بگیره و حسابی بتکوندش تا باز به فرم اولیه دربیاد یا کاراکتر آقای اسکیمپول ، مرد بی مسئولیت ،بی خیال ،آزاد و خوشگذرونی که هیچ تصوری از زمان، اندازه، واحد پول و ... نداره.
کلآ خوندن این کتاب به شدت توصیه میشه.
الیور توئیست. اثر چارلز دیکنز،ترجمه ی یوسف قریب،انتشارات گوتنبرگ.احتمالآ داستانش رو همه میدونن.پسرک یتیم و بینوایی به نام الیور که به علت آشفتگی محیط زندگی ناچار به فرار میشه.در لندن گرفتار یهودی دزد و بد سابقه ای به نام فاجین و دارو دسته ی خلافکار او  میشه و در نهایت خانواده ی مهربانی سرپرستی الیور رو متقبل میشن و با پیدا شدن نام و نشان اصلی الیور، صاحب ثروت پدری شده و داستان به خیر و خوشی به پایان میرسه...
با اینکه فیلمش رو بارها دیده بودم اما خوندن نوشته از قلم دیکنز، لطف خودش رو داشت.
منسفیلد پارک، نوشته ی جین آستین،ترجمه ی رضا رضایی .انتشارات نی. داستان زندگی دختر جوانی به نام فانی پرایس که به علت فقر خانواده ،به خاله ش سپرده  میشه.فانی دختری حساس، زود رنج ، خجالتی و کمرو هست که به علت رفتار محبت آمیز پسر خاله ی مهربانش (ادموند) بهش وابسته میشه .عاقبت فانی و ادموند پس از عبور از مشکلات زیاد با هم ازدواج میکنند.
حس و حساسیت،نوشته ی جین آستین،ترجمه ی جمشید اسکندانی،نشر ثالث،نشر عنقا. داستان زندگی دختر جوانی به نام الینور دش وود  که همراه دو خواهر و مادرش زندگی میکنن.الینور دلبسته ی برادر زن برادرش میشه. عاقبت الینور و ادوارد پس از عبور از مشکلات زیاد با هم ازدواج میکنند.
غرور و تعصب،نوشته ی جین آستین،ترجمه ی شمس الملوک مصاحب، کاری از بنگاه ترجمه و نشر کتاب. داستان زندگی دختر جوانی به نام الیزابت بنت  که همراه چهار خواهر و پدر و مادرش زندگی میکنن.الیزابت پس از طی وقایعی دلبسته ی مرد جوانی میشه. عاقبت اونها پس از عبور از مشکلات زیاد با هم ازدواج میکنند.
درسته که من به طرز اغراق آمیزی خلاصه ی هر سه داستان جین آستین رو مشابه هم عنوان کردم چون به هر حال سه رمان جدا از هم که هر کدوم چیزی حدود 500-600 صفحه هستند، از یک نویسنده قاعدتآ باید تفاوتهای زیادی با هم داشته باشند. اما با وجود تفاوتهایی که سه رمان در جزییات با هم داشتند،موضوع کلی داستان همون خلاصه ی یک خطی بود که عرض کردم.ضمن اینکه کاراکترهای مشابه زیادی هم در هر سه داستان به چشم میخورد از قبیل: مادرهای بیخیال و بی مبالات و ساده انگار، فردی که کشیش هست یا تصمیم داره کشیش بشه یا در طی داستان بالاخره کشیش میشه. دخترهای سبک سر،پسرهای هردمبیل و بی مبالات و ...و...و...
قصد ندارم نوشته های جین اوستین رو بکوبم یا اینکه بیخود و بی جهت موضع بگیرم.برعکس حتی اعتراف میکنم که بعضی کاراکترها توی رمانهاش خیلی خوب شخصیت پردازی شدن.بعضی ویژگی های خوب یا بد اخلاقی خیلی خوب توی رفتار قهرمانان یا سیاه لشکرها ی داستان به نقد کشیده شدن.تنها اعتراض من به موضوعات تکراری داستانهای جین اوستین هست.توصیه میکنم که کتابش رو بخونین اما  خوندن فقط یکی از سه کتابی که معرفی کردم کفایت میکنه.دو کتاب دیگه در واقع تکرار مکرراته...
ضمن اینکه خوندن کتابهای جین اوستین (1755- 1817 میلادی) که تقریبآ با چارلز دیکنز(1812-1870 میلادی) همدوره و هموطنه( هر دو نویسنده انگلیسی) البته درست بعد از خوندن دو اثر از دیکنز، باعث شد که به خلاقیت دیکنز بیشتر اعتقاد پیدا کنم و علت محبوبیت و شهرتش رو بهتر درک کنم.
مجمع الجزایر گالاپاگوس،اثر کورت ونه گات،ترجمه ی علی اصغر بهرامی،انتشارات مروارید. وقایع داستان متعلق به یک میلیون سال پیش یعنی سال 1986 میلادیست!!!
راوی داستان،لئون تراوت، روح سرگردانی ست که به علت سرپیچی از ورود به نقب دنیای پس از حیات ،به مدت یک میلیون سال در زمان گرفتار شده و علت  موتاسیون داروینی (جهش بیولوژیکی) انسانها  رو میدونه.حالا انسانها به فْک های خزدار یا چیزی شبیه به اون تبدیل شدن و مغز اونها مثل مغز مردم یک میلیون سال پیش (سال 1986) بزرگ نیست و چون مغز بزرگی ندارند، جنگ راه نمی اندازن، دروغ نمیگن، کلک و حقه نمیزنن و به هم آزار نمیرسونن ...
مجمع الجزایر گالاپاگوس، واقع  در اقیانوس آرام ، نزدیک بدنه ی غربی آمریکای جنوبی همون جایی هست که چارلز داروین در سال 1835 مبنای نظریه ی تکامل خود رو پیدا کرد...
خوندن کتاب کورت ونه گات بعد از سه اثر از جین آستین که از نظر من دوتاش کاملآ تکراری و خسته کننده بود،تقریبآ آبی بود روی آتیش خشم من.کتابی سرشار از خلاقیت، تازگی، ایده های دوست داشتنی و در کل کتابی به سبک ونه گات.
فقط قبل از خوندن کتاب توصیه میکنم با نویسنده و افکارش آشنا باشین.خوندن کتاب سلاخ خانه ی شماره ی 5 از همین نویسنده توصیه میشه...
پانوشت 1 : موقع نوشتن این سطور، مشغول جویدن یک شاخه کرفس بودم.معتقدم که خداوند همه ی خوبی ها رو در حق این مخلوق تموم کرده.هر بار که بوته ی کرفسی رو توی زنبیل خرید یک خانوم خانه دار میبینم که به علت رشادت قد، سرش از گوشه ی زنبیل بیرونه، دوست دارم از خوشی ، آواز بخونم.
پانوشت 2 :میدونم که خیلی طولانی شد.قول میدم که دیگه به این زودی ها ننویسم.

 


کلمات کلیدی:
 
من یک احمق واقعی هستم و میتونم این رو با دلیل و مدرک بهتون ثابت کنم
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ 

من یک احمق واقعی هستم و میتونم این رو با دلیل و مدرک بهتون ثابت کنم(البته اگر نیازی به اثبات داشته باشه).
شاهد قضیه همین چند شب پیش که برای انجام کاری ضروری و فوری نیاز به تمرکز و مطالعه داشتم،اما طبق معمول اینجور مواقع که تنها کاری که نمیتونم بکنم همون تمرکز کذائیه،خیلی جدی نشسته بودم و کتاب رو جلوی روم باز گذاشته بودم و با چشمام همه جا رو می پاییدم تا اینکه نگاهم افتاد به گوشی موبایلم و وسوسه ی اینکه توی این گوشی بازی ای هست که من تابحال انجامش ندادم به جونم افتاد و دیگه حتی یک لحظه هم رهام نکرد.دقیقآ از ساعت 12 تا 30/2 دقیقه ی نیمه شب تمام 20 مرحله ی بازی مسخره ی جلف مزخرفی که فکر میکنم مال گروه سنی الف و بچه کودکستانی ها بود رو با جدیت هر چه تمام تر انجام دادم و در نهایت روی صفحه ی موبایل یه پیغام  Congratulation… ظاهر شد که ترجمه ی تحت اللفظی ش میشه این:"تبریک میگم.آفرین.این اتصالات خط لوله ای که شما توی این بازی ایجاد کردید،لوله های نفتی رو تا حدود 20 سال دیگه بطور کاملآ امن،بیمه میکنه و از این حرفا...".
حالا تصور کن قیافه ی منو که توقع داشتم وقتی بازی تموم میشه یه دستی از تو گوشی در بیاد و مدال افتخار رو به گردن من بندازه...  .تازه بعد از اون از ساعت دو و نیم شب  با چشمای ورقلمبیده و حال گرفته شروع کردم به تمرکز گرفتن و مطالعه...
در راستای به اثبات رسوندن این حماقت ذاتی چند هفته ای هست که جمعه شبها به تماشای سریال "در چشم باد" مینشینم.
حالا اینکه چطور شد که تصمیم به تماشای سریال گرفتم ،برای خودم دلایل نسبتآ قابل قبولی دارم اما اینکه چرا بعد از این همه مدت هنوز هم دارم این سریال رو دنبال میکنم ،نه تنها دلیل قابل قبولی ندارم بلکه فکر میکنم صرفآ دلیلش همون اثبات حماقتی هست که عرض کردم.
آیا شما فکر میکنید علت تصمیمم به تماشای سریال ، همانا اون هنر پیشه ی چشم آبی شبیه قورباغه،موسوم به "پارسا پیروزفر" هست؟...نه در اشتباهید.
آیا علتش دلبستگی و علاقه ی من به کل خانواده ی "جعفری جوزانی"هست که از ریز و درشت و از "مسعود" و "سحر" شون گرفته تا اکبر و اصغرشون در تهیه و تولید و تدوین و بازیگری و کارگردانی و ... این سریال کشکی نقش بسزایی داشتن؟...نه در اشتباهید.
دلیلش تنها و تنها مقطع زمانی و تاریخی هست که سریال روایتگر اون هست و دوره ای مربوط به جنگ جهانی اول و فراگیری کمونیسم و حضور بالشویک ها که من بعد از مطالعه ی چند کتاب در زمینه ی جنگ جهانی و همچنین کتاب زیبای "دن آرام" بهش علاقه مند شده بودم.
و البته تصور میکردم که این سریال یک سریال تاریخی هست اما باور کنید الآن چند هفته ی تمومه که کاملآ متوجه شدم که نه فقط تاریخی نیست بلکه کاملآ هم عشقی هست از اونها که لیلی و مجنون درش نقش و حضور پر رنگی دارن..
من در همینجا  از حضورتون اجازه میگیرم و از همین تریبون اعلام میکنم که در زمینه ی سینما ،فیلم ،سریال و هر چیزی در این رابطه،کوچکترین تجربه و تخصصی ندارم و البته به همین دلیل حق اظهار نظر کردن هم ندارم .اما در حد بضاعت اندکم میتونم بگم که یکی از حداقل فاکتورهای تاثیرگذار فیلم و سریالهای عشقی،قیافه ی بازیگرهاست.حالا شما حساب کن،لیلی این سریال الحمدلله ،خوشگل که نیست(ما نمیگیم جنیفر لوپز و جسیکا آلبا و آنجلینا جولی رو بیارن واسه بازی حتی نمیگیم هدیه تهرانی و نیکی کریمی.والا ما دیگه حالا به همون عاطفه نوری هم راضی شدیم.ولی دیگه نمیدونم این دختره رو از کجا پیدا کردن).حالا خوشگلی به جهنم.صدای جیغ جیغی دخترک وقتی با اون لهجه ی مزخرفش توی سریال همراه میشه(ببخشید که باز مجبورم پرانتز باز کنم اما باور کنین خود شیطان رجیم هم نمیتونه بگه این لهجه ترکیب چه لهجه هایی میتونه باشه. افغانی؟ترکمنی؟مازنی؟قزاقی؟آخه چه کوفتی؟تازه جالبتر اینکه لهجه ی دخترکی که نقش کودکی همین خانوم رو بازی میکنه تهرونی اصل هست) اعصابت رو سوهان مفصلی میکشه.
از ریتم کشدار سریال هم اصلا بهتره هیچی نگم.
به هر حال دوست عزیز، من و تویی که "جومونگ"  و" یوسف پیامبر " رو با صبر و متانت از سر گذروندیم،تحمل از این بدترهاش رو هم لابد میتونیم داشته باشیم.
درسته که من یه احمقم اما ببینید کی بود بهتون گفتم.لعنت به من اگه یه بار دیگه پای این سریال های آبگوشتی بی ارزش بشینم حالا به هر بهانه ای...

بعدا نوشت:این پست موسیو رو از دست ندید


کلمات کلیدی:
 
پته ای روی آب
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩ 

از طرف دوست خوبم ،مینا، صاحب دفترچه ای که دیگه ممنوع نیست به یه بازی دعوت شدم.البته از اصل موضوع بازی دقیقآ بی اطلاعم چون معتقدم بازی های وبلاگی به سرعت دست به دست میشن و از نیت اصلی مبدع و بانی اولیه شون خیلی زود فاصله میگیرن.
به هر حال موضوع بازی اونطور که من فهمیدم یه جور اعتراف گیری محترمانه س با این عنوان:"5 مورد از زوایای پنهان شخصیتی تون که دیگران ازش بی اطلاعن رو بنویسید"
1. عرضم به حضورتون که آدم تنبلی هستم.البته غیر از بستگان درجه ی یکم کسی از این موضوع با خبر نیست.گاهی چنان زوایای اتاقم درگیر تار عنکبوت و گرد و خاک میشن که قلب خودم هم از بابتش فشرده میشه اما به محض اینکه قرار باشه دوست یا آشنایی به دیدنم بیاد سریعآ اقدام میکنم و تمام آثار جرم رو با دستمال نم دار وجاروی سقفی و جارو برقی و ... از بین میبرم.برادرم که خدا حفظش کنه تا زمانی که ازدواج نکرده بود و از پیش ما نرفته بود در امر خطیر جمع و جور کردن اتاق کمک حالم بود به این ترتیب که وقتی خوب اتاق رو گند میگرفت و راه رفتن توی اون بدون اینکه پات به چیزی گیر بکنه و کله پا بشی تقریبآ غیر ممکن بود،تمام وسایلم رو جمع میکرد و به کارها سر و سامون میداد و بعد برای اینکه قضیه رو روی دل خودش هموار بکنه با لحن تهدید کننده و آمرانه ای میگفت:"مینا...خیلی شلخته ای..."
2.  در صورتی که امکان داشته باشه از اینکه پوزه ی آدمای مغرور و پرافاده رو به خاک بمالم به شدت لذت میبرم و معمولآ هم امکانش هست و این کار رو با تمام توان انجام میدم و البته این به اون معنا نیست که خودم آدم خودخواه و مغرور و گنده دماغی نیستم بلکه دقیقآ برعکس اما تا بحال تصمیمی مبنی بر آزار خودم نداشتم...
3. آدم به شدت حساس و دل نازکی هستم و جزء اون دسته از افرادی که اشک شون دم مشک شونه اما به شدت این ویژگی رو از دیگران پنهون میکنم و حتی نزدیکانم هم کمتر پیش اومده که گریه ی منو ببینن.فقط بهنوش(همسر برادرم) 3 سال پیش موقع عزاداری در سوگ فقدان نابهنگام قناری کچل و چلاقم، مچم رو گرفت و تابحال از این بابت سخت متاسفم.
4. شکمو هستم و به خصوص  با دیدن شکلات تمام قول و قرار ها رو فراموش میکنم و عنان اختیار از کف مینهم وکاملآ واضح و مبرهن است که با وجود همچین ویژگی بعید هم نیست که آدم چاقی باشم.البته به همه میگم که خیلی پر خور نیستم و در واقع استعداد چاقی دارم اما این یک دروغ محض میباشد و همین الآن اعتراف میکنم که نه تنها استعداد چاقی ندارم بلکه تا حدود زیادی استعداد لاغری هم دارم و الا با اینهمه پرخوری باید میترکیدم که خوشبختانه طبق آمار دکتر رژیم مامانم تنها 4 کیلو اضافه وزن دارم که البته جای خوشوقتی ست.
5. اعتراف میکنم که در مرحله ای از زندگیم دچار کمبود کتاب شده بودم و به ناچار سری به کتابخونه های اعضای فامیل میزدم و در کتاب خونه ی زن دایی عزیزم با کتابهای "م.مؤدب پور" آشنا شدم و نه تنها یک جلد بلکه تقریبآ تمام کتابهای این نویسنده ی عزیز رو که در کتابخونه موجود بود قرض نموده و مطالعه کردم که تا همین امروز این قضیه رو به کسی نگفته بودم و حالا هم اگر قضیه ی اعتراف به گناهان مطرح نشده بود این راز رو با خودم به گور میبردم اما به واقع عرض میکنم خدمتتون که از اینکه همچین گناهی مرتکب شدم سخت پشیمانم و این امر مربوط به دوران نوجوانی من بوده و من در اون موقع از عقل سلیم برخوردار نبودم و حالا هم پیامم به همه ی هم سن و سالام اینه که اونها اشتباه منو تکرار نکنن و ...
پا نوشت 1:از تمام دوستان عزیزی که این وبلاگ رو مطالعه میکنن دعوت میکنم که در این بازی شرکت بکنن اما به طور خاص دوستان خوبم : نقش و نگار، هستی ، بانو ، پژمان، ممد حسین و مدیر مرکز به این بازی دعوت هستن.مرجان و هدی هم که قبلآ توسط یه مینای دیگه دعوت شدن.
پا نوشت 2:یک عدد هستی، نویسنده ی "زندگی من" مدتیست که از وبلاگستان خارج شده و تا کنون مراجعت ننموده است.از دوستان عزیزی که از نامبرده اطلاعی دارند تقاضا میشود با من تماس بگیرند و خانواده ی نگرانی را از چشم به راهی نجات دهند.


کلمات کلیدی:
 
آرامش...آرامش...آرامش
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱ 

یه قوری چینی گل قرمز خوشگل بردار.
اندازه ی یه کف دست سر خالی گل گاوزبون توش بریز،چند پر هم سنبل طیب بهش اضافه کن.
آب سماور که حتمآ داره میجوشه؟
اگر نه... فتیله رو بکش بالا.بذار جوش بیاد آبش.
حالا آب جوش رو بریز تو قوری،روی گل گاوزبون و سنبل طیب ها ،بعد بذار دم بکشه.
یه فنجون ترجیحآ بلوری بردار .یه تیکه نبات قد یه بند انگشت بنداز توش.
حالا دم کرده ی داغ رو بریز تو فنجون.
صدای "تریک...تریک" نبات رو شنفتی...؟  لذت بردی...؟
حالا با یه قاشق چایخوری دسته برنجی کوچولو(که احتمالآ مال جهاز مادربزرگ مامانت بوده و حالا به تو ارث رسیده) همش بزن.نباته تو فنجون حل میشه و لعاب میده.
آخ... داشت اصل کاری رو یادم میرفت.چن تا قطره آبلیمو بهش اضافه کن.رنگ قهوه ای گل گاو زبون میشه رنگ یاقوت.
حالا یه آهنگ خاطره انگیز بذار.بدیع زاده...فروغی...بنان یا هر خواننده ی دیگه ای که صداش تو رو از این حال و هوای امروزی دور میکنه...
خوب.همه چی مرتبه.حالا برو یه جایی که راحتی بشین.فنجون رو بگیر تو دستات.اول بو بکش محتویاتش رو تا عطر لیمو دلت رو حال بیاره.بعدش دیگه وقت خوردنه.
بنوش ...به سلامتی آرامش...خوشبختی...رهایی ... و رویاهای قشنگ زندگی...


کلمات کلیدی:
 
آخرین خوانده های من...
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٩ 

ریشه های آسمان،نوشته ی رومن گاری ، ترجمه ی دکتر منوچهر عدنانی.نشر ثالث .(برنده ی جایزه ی گنکور).قهرمان داستان شخصی به نام مورل بود که در جنگ دوم جهانی به اسارت گرفته شده بود و در دوران اسارت،باتفاق سایر هم سلولی هاش تصمیم گرفته بودن که به هر نحو ممکن امید رو در دل خودشون زنده نگه دارن و این کار رو با اندیشیدن و تجسم قدرت و آزادی فیلهای آفریقا به عنوان نمادی پر قدرت و خلل ناپذیر به انجام رسونده بودن.تجسم توانایی و رهایی فیلهای پرقدرت،روح امید رو به کالبد رنجور این اسرا دمیده بود ...بنابراین مورل پس از آزادی تصمیم گرفته بود برای حفظ آزادی،حق حیات و سلامت فیلها -که به اعتقاد او،امید رو در دل افراد زیادی زنده نگه داشته بودن- تمام تلاشش رو بکنه...
زمانی که خوندن این کتاب رو شروع کردم،چون روی جلدش نوشته بود"برنده ی جایزه ی گنکور" پیش خودم گفتم اگه با کتاب مشکلی داشته باشی تقصیر از خودته و الا هیآت داوران که پسرخاله ی نویسنده نیستن که همینجور الابختکی بهش جایزه بدن!
انصافآ هم کتاب خوبی بود اما برای بار دوم.یعنی میخوام بگم ،بار اول که کتاب رو خوندم ،تقریبآ تو دو سوم اول یعنی چیزی حدود 400 صفحه از رمان رفته هنوز بطور دقیق معلوم نبود قهرمان داستان کیه و باید حواسم رو روی چه کسی یا چه بخشی از داستان متمرکز کنم اما بالاخره تو یک سوم آخر کتاب،تکلیف مشخص شد و بعد از مشخص شدن قهرمان و موضوع اصلی داستان تازه بهش علاقه مند شدم و در مجموع به این نتیجه رسیدم که هیآت داوران پسرخاله ی نویسنده نیستن که همینجور الابختکی بهش جایزه بدن!
زندگی واقعی آلخاندرو مایتا. نوشته ی ماریو بارگاس یوسا. ترجمه ی حسن مرتضوی .نشر دیگر. داستان زندگی یک انقلابی پرویی به نام مایتا که بعد از مدتها تلاش و فعالیت های بالقوه ی انقلابی و عضویت در حذب و گروههای مختلف و تهیه ی نشریات انقلابی و جلسه ها و دوره ها و ... بالاخره تصمیم میگیره که در مرحله ای انقلاب رو از حرف به عمل تبدیل بکنه اما در نهایت به دلایل مختلف این حرکت شکست میخوره و مایتا به زندان میافته...
نویسنده رمان رو به شکل مصاحبه ای با دوستان و آشنایان و اعضای خانواده ی مایتا و در نهایت خود مایتا بعنوان دوست دوران مدرسه ی او به رشته ی تحریر درآورده و چقدر هم هنرمندانه این کار رو انجام داده ،طوری که وقتی در آخر رمان شما کاملآ مجاب شدید که نویسنده واقعآ با مایتا دوست و همکلاسی بوده  و تمام رمان عین واقعیته،ناگهان نویسنده در حالیکه لبخند پیروزمندانه ای گوشه ی لبش نقش بسته، با زبون بی زبونی بهت میفهمونه که این نوشته زاییده ی تخیل یک فکر خلاقه و البته برای اینکه خیلی هم احساس شکست نکنی یه جورایی بهت میگه که همه ی ماجرا هم دروغ نبوده و مایتایی هم در واقعیت وجود داشته ، حالا گیرم که نه اونطوری که اینجا خوندی .
جذابیت نوشته های یوسا در نوع بیان مطالبشه که در زمان مرتبآ جا به جا میشه و از حال به گذشته و از گذشته به آینده میره که توی مقدمه ی کتاب اسمش رو گذاشته بود "شیوه ی تلسکوپی".
دن آرام.اثر میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف.مترجم: احمد شاملو.انتشارات مازیار. شامل دو دفتر: دفتر اول(کتاب اول تا پنجم) و دفتر دوم(کتاب ششم تا هشتم).برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات در سال 1965. اگر چه این کتاب هیچ نیازی به معرفی من نداره اما میگم که لال از دنیا نرم.
کتاب تصویری همه جانبه از زندگی قزاقهای ناحیه ی دُن(اطراف رودخانه ی دن) در زمان صلح و سپس جنگ جهانی اول، انقلاب روسیه و در نهایت جنگی داخلی ست. اگر چه از اثر اینطور برداشت میشه که "گریگوری مه له خوف" قهرمان رمان ماست ولی از نظر من هر یک از کاراکترهای خوب شخصیت پردازی شده ی رمان شولوخوف ، خودشون یک قهرمان اصلی داستان هستند.رمانی با صدها قهرمان.
نویسنده در هر جای داستان که شروع به شخصیت پردازی کرده ،در واقع خواننده رو ناخواسته به سرنوشت اون شخصیت علاقه مند کرده. موضوع داستان رو لو نمیدم چون مزه ش میپره.اما خیلی زیباست.بهتره که خودتون بخونیدش و اما نکته ی بسیار مهمی که باید یادآور بشم اینه که : بعد از مطالعه ی این اثر گرانبها ، دایره ی لغات من از لحاظ "فحش و ناسزا" بسیار بسیار گسترده شد. انواع و اقسام فحش های آب کشیده و آب نکشیده ی چارواداری و چاله میدونی و رکیک و غیر رکیک و ... در جای جای کتاب به چشم میخورد که البته دقیقآ نمیدونم این مهم رو مرهون زحمات میخائیل شولوخوف هستم یا تلاشهای بی شائبه ی استاد شاملو و تجربیات کتاب کوچه و ...  به هر حال کل کتاب چیزی حدود 2000 صفحه بود که توی هر صفحه ش به پای هم میشه گفت چیزی حدود چهار- پنج تا دشنام تمام عیار به هم میرسید.خودتون برید حساب کنید که چقدر میشه اما تا یه مدتی توی خونه باید حسابی جلوی خودم رو میگرفتم که این کلمات گل و بلبل رو چاشنی صحبت هام نکنم.(میدونید که به هر حال کتاب روی آدم تاثیر میگذاره)
جشن بز نر.نوشته ی ماریو بارگاس یوسا.ترجمه ی جاهد جهانشاهی.نشر قطره. داستان سرگذشت "رافائل لئونیداس تروخیللو مولینا" دیکتاتوری جدی،خودخواه،مستبد و مقرراتی معروف به " بز نر" که زمانی بر جمهوری دومنیکن حکومت میکرده و به دست عده ای از مخالفان و کارگزاران  سابقش ترور میشه.اما از طرف دیگه داستان حول محور زندگی اورانیا کابرال ، تنها دختر سناتور آگوستین کابرال -که از نزدیکان تروخیللو بود و بعدها مورد خشم او قرار گرفت- هم روایت میشه.
فصل آخر کتاب که بالاخره گره اصلی داستان زندگی اورانیتا رو باز میکنه یکی از تکان دهنده ترین فصلهای کتابه.
نکته ای که باید در مورد نوشته های یوسا بهش اشاره بکنم اینه که : به دلیل شیوه ی بیان مطلب،( که قبلا گفتم بهش میگن "شیوه ی تلسکوپی") موضوع و درونمایه ی داستان برای مخاطب لو رفته ست.یعنی وقتی کتاب رو شروع میکنیم،کمابیش مطلع میشیم که آخر داستان چطور میشه اما هنر یوسا هم در همین نهفته که با وجود اینکه موضوع برای خواننده روشنه اما به نوعی مطلب رو شرح میده که واقعآ جذاب ،جالب و حتی غافلگیر کننده و تکان دهنده ست.( سوای مساله ی اسامی طولانی کتاب که وامدار زبان اسپانیایی بود و احتمالآ توی ذهن آدمهای کم حواس خوب جا نمیمونه، کتاب فوق العاده ای بود.حتمآ بخونیدش).
سرهنگ شابر.نوشته ی اونوره دوبالزاک.ترجمه ی عبدالله توکل.نشر قطره. کتابی شامل چند داستان کوتاه از بالزاک. داستانهای" فاچینوکانه"،"شاهکار گمنام" و" سرهنگ شابر" از نظر من داستانهایی عمیق و قابل تامل و بهترین داستانهای کتاب بودن و البته داستان فوق العاده ی "مهمانسرای سرخ" رو هم به هیچ عنوان از دست ندید, داستانی بود پر از احساسهای متضاد...

 


کلمات کلیدی: