بهارنیلی

دست نوشته های یک کودک

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید...
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

بانوی مرداد 48 لطف کرد و من را به بازی دعوت کرد که موضوعش دلخواهم بود و برایم دوست داشتنی.
"5کتاب را که خوانده ایم و دوستشان داشته ایم را نام ببریم."
خدا میداند که چقدر دست و دلم به نوشتن نمیرفت.حتی یادداشت های دوستان عزیزی که به خواندنشان معتادم را بدون کامنت میخواندم.شاید در این بازی و این دعوت،حکمتی بوده برایم...به هر حال...
کلاس پرنده( نوشته اریش کستنر) : اولین بار که این کتاب را خواندم 8 ساله بودم.کتابی کاملآ اتفاقی بود با عکس روی جلد نچسب و بی روح.یکی از رفقای پدرم که "عمو" صدایش میزدیم کتاب را برای علیرضا هدیه آورده بود و در صفحه ی اولش هم چیزهایی به یادگار نوشته بود.خواندنش برای من همانقدر اتفاقی بود که دیدار من و شما در خیابان.اما هجدهمین بار که این کتاب را خواندم 25 ساله بودم .خواندنش دیگر اتفاقی نبود.
یک عشق بود و یک ادای دین به کتابی که مرا برای اولین بار با لذت خواندن آشنا کرد .
تمام هجده بار با قهرمانان داستان که پسرهای یک مدرسه شبانه روزی بودند،خندیدم،گریه کردم،ذوق زده شدم،از پرخوری های "ماتیاس زلبمن" تعجب کردم ،از روشن شدن هویت آقای "بی دود"  و رسیدن" مارتین" در شب عید کریسمس به خانه اش و از پیدا شدن دفترچه های دیکته و ... به وجد آمدم....
ابلوموف(نوشته ی ایوان گنچاروف) : داستان ارباب زاده ای روس که با وجود صفای باطنی دچار رخوت و تن آسایی غیر قابل جبران است."شْتُلتس" رفیق آلمانی" ابلوموف" در این کتاب نماد تحرک و پویایی و سختکوشی یک اروپایی در برابر لمیدگی و تنبلی یک آسیایی ست. در مقدمه یا شاید مؤخره کتاب عنوان شده بود"کتاب روایت جان زندگی روسی ست" اما من همیشه معتقد بوده ام که کتاب،روایت جان زندگی آسیایی ست و همیشه حسرت خورده ام که چرا گنچاروفی ایرانی پیدا نمی شود که جان زندگی ایرانی ما را با صداقت و سختگیری بی امان تصویر کند؟
زنگ تفریح نیکولا کوچولو(نوشته ی رنه گوسینی) : زمانی که این کتاب را از پسرخاله ی 10 ساله ام کش رفتم، همه گمان میکردند که کتاب را از او قرض گرفته ام .الآن پسر خاله ام 15 ساله شده و اگر کسی این واقعه را به خاطر بیاورد بالاخره متوجه خواهد شد که من محترمانه و مؤدبانه کتاب طفلک معصوم را در نهایت بی شرمی، کش رفته ام.
داستانکهای کتاب اگر چه به تنهایی خالی از لطف نیست اما کشش اصلی مربوط به تصاویرساده و  آرام و شیرینِ "ژان ژاک سامپه" ست .نقاشی های کتاب به شکلی دوست داشتنی روان و گویاست...
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور:پیشگفتار (نوشته ی جروم دیوید سالینجر) : خواندن این کتاب مهم ترین دلیل دریغ و افسوس من بعد از شنیدن خبر مرگ سالینجر در زمستان گذشته بود. اگر چه خوانندگان حرفه ای و منتقدان و همه چیزدانان آثار ادبی ،"ناتور دشت" را یکی از برگزیده ترین آثار سالینجر میدانند.اما من به عنوان یک خواننده ی غیر حرفه ای همیشه "تیرهای سقف..." را بیشتر از همه ی آثارش دوست داشتم. خانواده ی موهومِ  "گلس" طوری در این کتاب توصیف شده بود که من در پایان داستان اعضای این خانواده را لمس میکردم.شرح و روایت بادی گلس از میهمانان حاضر در مراسم عروسی برادرش سیمور، شیوه ی جدیدی از نگاه کردن به اطراف و اطرافیان را به من یاد داد...
شنل(نوشته ی نیکلای گوگول) : مجموعه ی داستانی از نویسنده ی خلاق روس. این مجموعه ی داستان را سالها پیش خواندم و هرگز هم موفق به بازخوانی کتاب نشدم.اما همین که نام کتاب و نویسنده و حتی نام مترجم(مهین دانشور) آنرا به خاطر دارم شاهدی بر به یادماندنی بودن کتاب است.داستانک "دماغ" را از این مجموعه دوست داشتم.
پانوشت1: مدتی ست که دلم برای یک شاخه ی بیدمشک لک زده.یک شاخه ی نورس و لطیف .از آنها که توی باغ پدربزرگم بود و فقط خودم از یک فرسخ آن ور تر بویش را حس میکردم.درست مثل عطر لاله عباسی های دورنگ .
پانوشت2: آیا لازم هست که بگویم ،همه ی خوانندگان به این بازی دعوتند؟